تبليغاتX
برزخ

برزخ

×XXX×

نمی تونیم نریم....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 9:41  توسط بنیامین   | 

زندگی

پروردگارا، آرامشم بده تا هر آنچه را که نمیتوانم تغییربدهم، بیذیرم
و شجاعتم بده تا هر آنچه را که میتوانم تغییر بدهم، به تغییرش همت بگمارم
و  عقلم بده که تفاوت این دو را نیز بدانم

 

پروردگارا!

سجاده تنهاييم را

تنها براي تو مي گسترانم

كه همواره مونس بي قراري هايم بوده اي

و برگ برگ وجودم را

به نسيم نگاه تو مي سپارم

تا با شبهاي مناجات،

سبز و با طراوتش گرداني

و از مرداب ياس و نااميدي برهاني

و به بيكرانه هاي اميد و ايمان رهنمونش سازي

به رحمتت اي مهربان ترين مهربانان

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 12:48  توسط بنیامین   | 

عجیبه...

کی می دونه اینجا چه خبره؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت 23:0  توسط بنیامین   | 

نمونه کیست؟

یه دختر نمونه در ادامه مطلب...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت 22:53  توسط بنیامین   | 

        

جيغ هاي مرگ خاطره ها


سنگهاي بي کس و تنها


قفس شيشه ي عشق


خورد شد, بريد قلبم را


مرگ آهوان جنگلها


مرگ دوستي, صداقت و وفا


بيقراري شدست رسم جهان


در کنار دوست و دشمن ها


باغهاي پر درخت بشر


دردهاي سربلند و بي همتا


عشق بود بهانه ي اميد


دگر انتقام است زندگاني ها

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت 0:32  توسط بنیامین   | 

کاملا واقعی

قطار تايتانيک


روزی روزگاری ، پسری بود به نام ممد که بچه ها جک صداش ميکردند ، جک ( ممد ) قصه ما عاشق سوار شدن به قطار بود ، ولی هيچ وقت نتونسته بود ، آخه چون پولشو نداشت . خلاصه يه روز ممد و رفيقاش نشسته بودن ، يکی از رفيقای ممد شروع کرد به قيف اومدن و اينکه من آخر قدرتم و انده کشتی گيرهايم و .... . ممد هم بلند شد و گفت که عمرا بتونی رقيب من باشی ، خلاصه کل کل بينشو زياد شد و قرار شد همونجا يه کشتی بگيرن و قرار گذاشتن که هرکی باخت پول بليط برای رفت و برگشت از تهران به مشهد رو به اون يکی ديگه بده . راستی يادم رفت بگم که ممد خيلی نقاشيش خوب بود ، اون يک دفتر داشت که توش عکس چند تا زن رو به صورت لخت و پاتی کشيده بود .

خلاصه کشتی گرفتن و جک ( ممد ) اين مسابقه رو برد و طرف ديگه مجبور شد پول بليط قطار رو به ممد بده و جک هم سه سوت رفت راه آهن و يه بليط تهران مشهد خريد و اتفاقا ، همون موقع هم قطار داشت راه ميفتاد که جک خودشو به قطار رسوند و بعدش قطار راه افتاد و در کوپه ای که همشون مرد بودن مستقر شد .

حالا بشنويد از اون طرف ، دختری بود به نام فاطی که بچه ها اونو رز صدا ميکردن ، رز (فاطی) قصه ما در تهران دانشجو بود ، ولی خودش از اهالی شهرهای اطراف مشهد بود و به همراه نامزدش راهی مشهد بودن تا از اون ور به شهر خودشون برن ، رز (فاطی) اصلا از نامزدش خوشش نمی آمد ، ولی به اجبار اونا رو به عقد هم در آورده بودن ، آخه فاطی به غير از درس خوندن ، شاغل بود و کارش هم دادن بود و اينگونه خرج دانشگاهش رو در می آورد ، يک روز که مشغول دادن يه همين نامزد فعليش بود ، مامورها ميريزن و فاطی و نامزدشو که اون موقع هنوز باهم ازدواج نکرده بودند رو ميگيرن و ميبرن و به زور به عقد هم در می آورن . حالا رز ( فاطی ) و نامزدش در کوپه بغل کوپه جک استقرار يافته بودن . رز خيلی ترسيده بود و اصلا دلش نميخواست تا به شهر خودشون بگرده ، چون مسولين دانشگاه به خانواده فاطی ( رز ) خبر داده بودن که چی کاره هست و حالا رز رو به همراه نامزدش راهی شهرشون کرده بودن ، فاطی به شدت ناراحت و افسرده شده بود و قصد داشت در موقعيتی مناسب يا خودشو از قطار پرت کنه بيرون و يا اينکه فرار کنه .

قطار حرکت ميکند . يه نيم ساعت که ميگذره ، فاطی بلند ميشه و به هوای اينکه ميخواد موال ( توالت ) بره از کابينشون مياد بيرون و به سمت انتهای قطار ميکنه ، رز تصميم خودشو گرفته بود و ميخواست خودشو از ته قطار به بيرون پرت کنه . يک دو سه دقيقه ای قدم زد تا به آخر قطار رسيد و رفت اونجا و همين که آمد خودشو پرت کنه ، يکدفعه يکی دستشو گرفت و وقتی برگشت ديد که ممد (جک) هست که دستشو گرفته .

جک : دختر مگه ديوونه شدی ، داشتی خودتو به گی (gey) ميدادی .

رز : ولم کن ، ميخوام خودمو بکشم . در همين هنگام ته دل جک يه جورايی قيلوله رفت و از رز خوشش اومد ، برای همين اونو کشيد و محکم تو بغلش گرفت . رز از اين حرک جک تعجب کرد و اونو هل داد و از بغلش اومد بيرون .

رز : هو پسره پيرسگ ، اين چه کاری بود کردی ؟

جک : ببخشيد ، خب من تو رو دوست دارم و عاشقت شدم و ميخوام بگيرمت .

رز : يعنی چی ؟ مگه ميشه به اين زودی ، در ضمن من نامزد دارم و اگه نامزدم منو با تو ببينه ، ميگيره و جرت ميده .

خلاصه جک ، رز رو از خود کشی منصرف کرد ، رز هم ته دلش يه جورايی از جک خوشش اومده بود و به قول يارو گفتنی دلش پروانه ای شده بود .

جک و رز هر کدومشون به کوپه های خودشون رفتند . جک شديدا تو کف رز بود ، از اون طرف هم رز ديگه زندگی براش يه معنی ديگه ای پيدا کرده بود .

خلاصه يه يک ساعتی گذشت و جک رفت بيرون و جلوی کوپه رز واستاد ، يه ۵ دقيقه که واستاد يک دفعه رز هم اومد بيرون و جکو ديد و يه لبخند بهش زد و يکدفعه تو سالن قطار شروع کردند به لب گرفتند ، انگار نه انگار که اينجا ايرانه و الان اگه کسی ببينشون کونشون پاره ، خلاصه اينقدر لب گرفتند که حال همه رو به هم زدند ( البته بيننده ها ) ، البته شانسون گرفت که کسی نديدشون ، بعدش اونا رفتند دوباره ته قطار و شروع کردند به دل دادن و قلوه گرفتن .

رز : مو خيلی تورو موخوام ( به لهجه شيرين مشهدی بخونين! ) ، ولی نامزدم رو چی کارش کنم .

جک : خب من هم تو رو دوست دارم ، ولی حالا چی کار کنيم ، من ميگم بيا با هم از اين قطار بپريم پايين و بريم دنبال سرنوشتمون .

رز : نميدونم والا ...

بعدش هم شروع کردند به تف کردن به بيرون از قطار ، يعنی يه جورايی مسابقه کی بيشتر تفشو ميتونه پرت کنه ، بعدش جک گفت : راستی يه چيز توپ برات اوردم تا ببينی ؟

رز : چی ؟

بعد جک اون دفتر نقاشيشو در اوردو داد تا رز ببينه .

رز : وای چه نقاشيهای خوشگلی ، چه زنهای لخت باحالی ، راستی ميشه نقاشی من رو هم بکشی .

جک : آره ، ولی من فقط بلدم زنها رو به صورت لخت بکشم ، يعنی تو هم بايد لخت بشی تا بکشمت .

رز : باشه ، اشکالی نداره ، حالا کجا بريم تا نقاشيمو بکشي . ( اينجا بود که جندگی رز آشکار شد ).

جک : يه کوپه خالی است که کسی نيست که بهترين جا اونجای ، کسی هم نمياد .

جک و رز به اون کوپه خالی رفتند ، و رز در عرض سيم ثانيه همه لباساشو در آورد و جک شروع کرد به کشيدن رز .

بعدش که کار رز تموم شد ، جک گفت : ببين رز جون ، من الان عين سگ حشری شدم ، تو هم که لختی ، پس بيا عمل جماع ( بکن بکن ) رو انجام بديم .

رز : باشه اشکالی نداره ، من هم خيلی دوست دارم يه دست مفصل به تو بدم . ( اينجا بود که جندگی کامل و شايد يه چيزی اون طرف تر رز آشکار شد) .

جک : باشه ، پس منو بگير که اومدم .

خلاصه در اينجا بود که جک و رز شروع کردند به عمل مجامعه . ببخشيد که نميتونم تمام وقايع اتفاقيه رو تعريف کنم ، آخه قرار نيست فيلمم ، ببخشيد مطلبم سوپر باشه . خلاصه بعد کم کم شيشه کوپه شروع کرد به عرق کردن و بعد رز از شدت درد دستشو محکم زد تو شيشه ، به طوری که رد دستش افتاد رو شيشه عرق کرده .

بعد از اينکه حسابی با هم حال کردند ، اومدند بيرون و رفتند دوباره ته قطار و شروع کردند به لب گرفتن .

در همين هنگام ، قطاری که اشتباها به روی خط قطار تايتانيک ( همين قطاری که جک و رز داره ) افتاده بود ، با سرعت تمام با هم برخورد کردند و جک و رز بر اثر شدت ضربه از اين ور قطار افتادند پايين و جان به جان آفرين تسليم کردند ، در ضمن يک عالمه آدم ديگه هم مردند .

بعد ها جيمز کامرون بر اساس اين ماجرا ، فيلم کشتی تايتانيک را ساخت ، البته نميدونم چرا قطار تايتانيک نساخت و اين گونه بود که ممد ( جک ) و فاطی ( رز ) به دو عاشق و جوان ناکام تبديل شدند و در يادها ماندگار گشتند .

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 22:31  توسط بنیامین   | 

وقتی.....

وقتي گريه كردم گفتند بچه اي !

وقتي خندیدم گفتند ديونه اي!

       وقتي جدي بودم گفتند مغروري !

 

        وقتي شوخي كردم گفتند سنگين باش!

 

    وقتي سنگين بودم گفتند افسرده اي!

 

   وقتي حرف زدم گفتند پــــرحرفي !

 

         وقتي ساكت شـدم گفتنـد عاشقي!

 

   گريه شايد زبان ضعف باشد ،شايد خيلي كودكانه، شايد بي غرور،

 

اما هرگاه

 

گونه هايم خيس ميشود مي دانم نه ضعيفم، نه يك كودك. مي دانم پر

 

از احساسم.

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 0:10  توسط بنیامین   | 

سربازی

سربازي:

خوشا روزي که من پنج ساله بودم        درون کوچه ها آواره بودم   

  چرا مادر مرا بيست ساله کردي          ميان پادگان آواره کردي

  گروهبانان مرا بيچاره کردند       لباس شخصي ام را پاره کردند

  ازآن روزي که خوردم سيب زميني     شدم سرباز نيروي زميني

  کلاغ پر ميروم کاسه به دندان      براي خوردن   يک لقمه نان 

 بسوزد کسي که سربازي را بنا کرد تمام دختران را چشم به راه کرد

 از آن روزي که سربازي بنا شد     ستم برما نشد بر دختران شد.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1385ساعت 21:25  توسط بنیامین   | 

بخون بعد برو

 

 

نام  : انسان                    نام خانوادگی  : آدمیزاد

نام پدر  : آدم                    نام مادر  : حوا

لقب  : اشرف مخلوقات       نژاد :  خاکی

صادره از  : سراچه دنیا

ساکن  : زمین -  منظومه شمسی  -   کهکشان راه شیری

مقصد  : سرای آخرت

ساعت پرواز  :  نامعلوم            مکان پرواز  : نامعلوم

حضور در فرودگاه  : لحظه ای قبل از پرواز

وسایل لازم  : دو متر پارچه سفید - عمل نیک  - علم مفید  - دعای اولاد  - دعای مومنین .

اضافه بار مجاز  : عمل صالح کاملا مجاز است .

توصیه های ایمنی  : اجرای دقیق آموزه های کتاب و سنت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم .

برای کسب اطلاعات بیشتر به قرآن و سنت پیامبر مراجعه نمائید .

در صورتیکه قبل از پرواز با مشکلی مواجه شدید با شماره های ۱۸۶  سوره بقره  - ۴۵ سوره نساء -

۱۲۹ سوره توبه - ۵۵ سوره عراق - ۳و۲  سوره طلاق تماس بگیرید .

سفر آسوده ای را در پیش داشته باشید

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 22:42  توسط بنیامین   | 

 

می رسد روزی که بی من زندگی را سر کنی

مرگ عشق را باور کنی

می رسد روزی که تنها در کنار عکس من

 شعرهای کهنه ام را مو به مو از بر کنی

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 21:41  توسط بنیامین   |